بولیوی

آرمان شهر من است

28

یامترها، پیرزن های خردمند بولیوی اند که در هر محله، در هر شهر سکونت دارند. با دندان های سفید و ردیف، با موهای بلند به رنگ دندان ها، با لباس یک سره قرمز، وسط شهر می نشینند. دور تا دورشان مهره و سنگ و طلسم و هر چیزی قرار می دهند که انگار دریچه ای است به جهان جادو. اما یامتر ها جادوگر نیستند. چیزی هم از جادو نمی دانند. اینها همه نشانه هایی است. برای هر آنکس که شاید بداند.

یامتر، دست شما را می گیرد. به خطوط کف دستتان نگاه می کند. آنقدر با انگشتان و دست بازی می کند که شما نرم شوید. دانسته هایش نسبت به ذات آدمی آنقدر هست که درد هر کس را حدس بزند و مهرش نسبت به هر موجود زنده که برای زنده بودنش ارزش قائل است، وا می دارتش که با شکیبایی و مهربانی حرف بزند و حرف بزند.

در بولیوی، آدمیان که شاد می شوند، که غمگین می شوند، که زندگی شان از شور تهی می شود، که بین مسائل زندگی گره می خورند، که معشوقشان را از دست می دهند، که محصولشان به بار نمی نشیند، پیش یامتر ها می روند. روبرویش می نشینند. کنار مهره ها و طلسم ها. دستشان را به یامتر ها می دهند و اجازه می دهند محبت و خرد زن کهنسال، وجودشان را فرا بگیرد. آرامش می آید و درد می رود.

در بولیوی، انسان ها یک رود به هم پیوسته اند.

   + هدیه ; ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱۸
comment نظرات ()