بولیوی

آرمان شهر من است

15

در تقویم باستانی بولیوی، بسیاری از روز ها اسم دارند. دلیلی برای بودن آن روز. رازی در دل. معنایی برای منسک خاص اش. ولی هجدهمین روز ماه ششم بولیوی، دو اسم را تواما همراه دارد: روز مام وطن و روز عشق که با آیین های به هم تنیده پاس داشته می شود.

در سال های میانه ی قرن هشتم پس از میلاد، جنگی سخت بین بولیوی و همسایه ی شرقی اش - که در تقسیمات قرن 18 بخشی از آن برزیل نام گرفت - در می گیرد. مردان بسیاری به بهانه ی باز یافتن بخشی از مردانگی شان که حیات روزمره به آن فرصت زندگی نمی داد به جنگ رفتند. به بهانه ی بازیافت مردانگی شان. که گمان می رفت جنگ، نه بلایی برای نابودی که آزمونی برای مردانه تر شدن آنهاست. و در سال دوم، در نزدیکی مرز جنوب شرقی بولیوی، ارتش این کشور شکست بسیار سختی خورد. به طوری که بسیاری از مردان آن کشته شده و بقیه به جنگل پناه می برند.

آن طور که داستان ها اشاره دارند، مردی از ارتشیان در حاشیه ی جنگل خانه ای می بیند. خانه ای چون هزاران خانه ی دیگر بولیوی که مردشان به جنگ رفته بود و برای همین، سربازان درهای تمامی خانه ها را برای خود گشوده می دانستند و ورود به عنف آن را آزاد. دو سوم از روز گذشته بوده و روز در اوج گرما قرار داشته و مرد در انتهای گرسنگی و تشنگی. مرد شمشیر می کشد و به خانه وارد می شود.

بر روی هر دیوار خانه - همان طور که در بولیوی رسم است - پنجره ای تعبیه شده بود. در زیر پنجره ای که رو به مغرب گشوده می شد، بستری بود و در آن دخترکی به خواب رفته. دختر به رسم بولیویایی ها، دامن قهوه ای هزار چین به پا داشت و بالا پوشش تنگ و بدون یقه بوده.

سر دختر، به سمت چپ خم شده و آفتاب، تیغه کشیده بوده بر روی تن دختر. بر گردن و بخش عریان سینه اش. و دختر، انگار که به خواب هزار ساله رفته باشد با چهره ای قاب گرفته شده با موهای پر شکنش سیاهش تصویری ساخته بوده که سرباز را به بزرگترین نبرد زندگی اش می کشاند و در جا شکستش می دهد.

سرباز - که پیش از هر چیز مرد بوده- گام پیش می گذارد. در کناره ی بستر دختر زانو می زند و لبانش را با قطرات عرقی که بر پوست گردن دختر دانه زده بوده، مرطوب می کند. لب مرد که تر می شود، لحظه ای تردید می کند و سپس خانه را، با تمام اعجازش بی صدا ترک می کند. طوری که دختر در خواب خویش باقی می ماند.

سرباز، به جنگ باز می گردد. می جنگد و می جنگد و می جنگد و در طول تمام چهار سال باقی مانده از جنگ - جنگ شش سال به طول می انجامد - شهامت خود را آنطور که باید نشان می دهد. آن طور که لازم است برای یک مرد. تا بدست آورد هر آنچیزی که مردان از جنگ بدست می آورند.

جنگ که تمام می شود، مرد فرمانده شده. سری پر غرور دارد و دلی پر تپش. مرد، تاب دار دخترکی است که یک روز در میانه ی جنگل گذاشته و وا آمده. جنگلی که جنگ بخش های فراوانی از آن ویران کرده بود.

گام بعدی قصه اما شیرین نیست. مرد، خانه را می یابد که ویران شده از جنگ. که سوخته به تمامی. پس دختری هم نیست. مرد آنگاه به یاد می آورد که دست چپش را هم، که یک چشمش را هم، جنگ از او گرفته. دختر در پی پانزده سال جستجوی مرد یافت نمی شود. نقصانی که هیچ چیز یارای مقابله با آن را ندارد برایش. هیچ نشانی از او نیست.

و پس از آن؛ مرد، به یاد آن زن و آن خانه، دهکده هایی بنا می کند. که هر کدام از خانه هایش طرحی از خانه ی دختر به خود دارند. فرمانده ی زمان جنگ، سرزمینی را که در شش سال ویران شده بوده، نرم نرم می سازد. مرد بی قرار نبردها، در چهل سال هفت شهر بولیوی را پی می ریزد طوری که بولیوی - که از شرق ترین نقطه تا میانه اش - ویران شده بود، بار دیگر سر بر می دارد.

بعضی می گویند دخترک هیچ گاه وجود نداشته. که اینها، همه رمز و راز افسانه هاست. که در واقع، داستان در مورد مردی عاشق می گوید که عاشق کشورش بوده. در ابتدا برای او جنگیده و بعد بر روی زخم هایش زندگی جدید پاشیده. عده ای دیگر اما می گویند که دختر، الهه ی راز آلود مهتاب بوده که تن به خورشید می سپرد تا شب ها را با نور خود رنگ دهد.

مهم نیست افسانه ها چه می گویند.

در هر حال - در روز پانزدهم ماه شش را - بولیویایی ها گرامی می دارند. به پاس داشت هر دو روایت. مردی که کشوری را ساخت و زنی که مردی را دگرگون کرد.

و در کلمه، بولیوی  یعنی دخترک به پهلو خوابیده ی من.

   + هدیه ; ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٠
comment نظرات ()