بولیوی

آرمان شهر من است

6

در بولیوی

برای هر فرد دلتنگ

یک آغوش هست

و همیشه هست....

   + ه. ; ۸:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۳٠
comment نظرات ()

5

در بولیوی

هیچ کس نمی رود

همه می آیند

   + ه. ; ۸:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۳٠
comment نظرات ()

16

باید کولی باشد زن

با دامن بلند بلند پرچین پرچین پرچین

با بلوز تنگ

با موهای آشفته ی آویخته بر روی عریانی پوست

زن باید کولی باشد

نباید ترساند زن را از زنانگی اش

   + ه. ; ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٠
comment نظرات ()

15

در تقویم باستانی بولیوی، بسیاری از روز ها اسم دارند. دلیلی برای بودن آن روز. رازی در دل. معنایی برای منسک خاص اش. ولی هجدهمین روز ماه ششم بولیوی، دو اسم را تواما همراه دارد: روز مام وطن و روز عشق که با آیین های به هم تنیده پاس داشته می شود.

در سال های میانه ی قرن هشتم پس از میلاد، جنگی سخت بین بولیوی و همسایه ی شرقی اش - که در تقسیمات قرن 18 بخشی از آن برزیل نام گرفت - در می گیرد. مردان بسیاری به بهانه ی باز یافتن بخشی از مردانگی شان که حیات روزمره به آن فرصت زندگی نمی داد به جنگ رفتند. به بهانه ی بازیافت مردانگی شان. که گمان می رفت جنگ، نه بلایی برای نابودی که آزمونی برای مردانه تر شدن آنهاست. و در سال دوم، در نزدیکی مرز جنوب شرقی بولیوی، ارتش این کشور شکست بسیار سختی خورد. به طوری که بسیاری از مردان آن کشته شده و بقیه به جنگل پناه می برند.

آن طور که داستان ها اشاره دارند، مردی از ارتشیان در حاشیه ی جنگل خانه ای می بیند. خانه ای چون هزاران خانه ی دیگر بولیوی که مردشان به جنگ رفته بود و برای همین، سربازان درهای تمامی خانه ها را برای خود گشوده می دانستند و ورود به عنف آن را آزاد. دو سوم از روز گذشته بوده و روز در اوج گرما قرار داشته و مرد در انتهای گرسنگی و تشنگی. مرد شمشیر می کشد و به خانه وارد می شود.

بر روی هر دیوار خانه - همان طور که در بولیوی رسم است - پنجره ای تعبیه شده بود. در زیر پنجره ای که رو به مغرب گشوده می شد، بستری بود و در آن دخترکی به خواب رفته. دختر به رسم بولیویایی ها، دامن قهوه ای هزار چین به پا داشت و بالا پوشش تنگ و بدون یقه بوده.

سر دختر، به سمت چپ خم شده و آفتاب، تیغه کشیده بوده بر روی تن دختر. بر گردن و بخش عریان سینه اش. و دختر، انگار که به خواب هزار ساله رفته باشد با چهره ای قاب گرفته شده با موهای پر شکنش سیاهش تصویری ساخته بوده که سرباز را به بزرگترین نبرد زندگی اش می کشاند و در جا شکستش می دهد.

سرباز - که پیش از هر چیز مرد بوده- گام پیش می گذارد. در کناره ی بستر دختر زانو می زند و لبانش را با قطرات عرقی که بر پوست گردن دختر دانه زده بوده، مرطوب می کند. لب مرد که تر می شود، لحظه ای تردید می کند و سپس خانه را، با تمام اعجازش بی صدا ترک می کند. طوری که دختر در خواب خویش باقی می ماند.

سرباز، به جنگ باز می گردد. می جنگد و می جنگد و می جنگد و در طول تمام چهار سال باقی مانده از جنگ - جنگ شش سال به طول می انجامد - شهامت خود را آنطور که باید نشان می دهد. آن طور که لازم است برای یک مرد. تا بدست آورد هر آنچیزی که مردان از جنگ بدست می آورند.

جنگ که تمام می شود، مرد فرمانده شده. سری پر غرور دارد و دلی پر تپش. مرد، تاب دار دخترکی است که یک روز در میانه ی جنگل گذاشته و وا آمده. جنگلی که جنگ بخش های فراوانی از آن ویران کرده بود.

گام بعدی قصه اما شیرین نیست. مرد، خانه را می یابد که ویران شده از جنگ. که سوخته به تمامی. پس دختری هم نیست. مرد آنگاه به یاد می آورد که دست چپش را هم، که یک چشمش را هم، جنگ از او گرفته. دختر در پی پانزده سال جستجوی مرد یافت نمی شود. نقصانی که هیچ چیز یارای مقابله با آن را ندارد برایش. هیچ نشانی از او نیست.

و پس از آن؛ مرد، به یاد آن زن و آن خانه، دهکده هایی بنا می کند. که هر کدام از خانه هایش طرحی از خانه ی دختر به خود دارند. فرمانده ی زمان جنگ، سرزمینی را که در شش سال ویران شده بوده، نرم نرم می سازد. مرد بی قرار نبردها، در چهل سال هفت شهر بولیوی را پی می ریزد طوری که بولیوی - که از شرق ترین نقطه تا میانه اش - ویران شده بود، بار دیگر سر بر می دارد.

بعضی می گویند دخترک هیچ گاه وجود نداشته. که اینها، همه رمز و راز افسانه هاست. که در واقع، داستان در مورد مردی عاشق می گوید که عاشق کشورش بوده. در ابتدا برای او جنگیده و بعد بر روی زخم هایش زندگی جدید پاشیده. عده ای دیگر اما می گویند که دختر، الهه ی راز آلود مهتاب بوده که تن به خورشید می سپرد تا شب ها را با نور خود رنگ دهد.

مهم نیست افسانه ها چه می گویند.

در هر حال - در روز پانزدهم ماه شش را - بولیویایی ها گرامی می دارند. به پاس داشت هر دو روایت. مردی که کشوری را ساخت و زنی که مردی را دگرگون کرد.

و در کلمه، بولیوی  یعنی دخترک به پهلو خوابیده ی من.

   + ه. ; ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٠
comment نظرات ()

14

در سنت بولیویایی، هجده عدد مقدسی است. دوره کمال، به هجده بخش تقسیم می شود و چرخه ی حرکت خورشید بر مبنای هجده، طرح جامعی می سازد که اصول شهرسازی باستانی بولیوی را شکل داده.

کوه سائیترا، در قلب کشور بولیوی قرار دارد. در قلب دشت های فراخ مرکزی، به دور از سه رشته کوه اصلی. یک تک کوه. با ارتفاعی عجیب و داستانی غریب تر.

در نوِشته های مقدس بولیوی که در سه هزاره ی اخیر نوشته شده اند، سائیترا به عنوان زنی شرح داده می شود که اسیر شهوات خود است. تمام توجه اش به عرصه ی تن بوده و برای همین، توسط خدایان به عذابی عظیم دچار می شود: دور از تمامی هم نوعانش، به تخته سنگی عظیم تبدیل می شود و هر بار که کسی با شهواتش زندگی می کند، این تخته سنگ بزرگ تر می شود برای عظیم تر شدن عذاب او. هجده زنجیر سائیترا را به کالبد جدیدش بند می کنند و برای او، هیچ جای گریزی نیست.

در سال 1867، گروهی از طبیعت نوردان، در دامنه ی کوه سائیترا به دهانه ی غاری رسیدند. مسیر دالان شکل مارپیچ درون غار هزار و سیزده متر ادامه پیدا می کرد و بعد، به فضایی گسترده و باز در درون دل کوه می رسید. فضایی خالی با سیصد و بیست و چهار تزو ارتفاع (واحد اندازه گیری طول در بولیوی) که به دیواره ای با نقش برجسته ای عظیم می رسید.

نقش برجسته - که بعد ها معلوم شد تصویری از الهه سائیترا است - زنی را به تصویر می کشید که بر روی تخت روانی به پشت لمیده، تخت روان بر روی رودخانه ای شناور است و هجده مرد، در تصویر او را همراهی می کردند.

از این هجده مرد، پنج تن در آب هستند. با چشم هایی ملتمس، که به سائیترا خیره شده اند. سه تن به کناره های قایق سائیترا رسیده اند. دو تن شان، با یک دست به قایق چسبیده اند و دست دیگر را به خواهش به سمت او دراز کرده اند. و آن دیگری، هر دو دست را به قایق یله داده و انگار به تن قایق اش چسبیده. و آن دو دیگر نفر که دورتر هستند، با چشم هایی کمتر امیدوار، تلاش دارند که خود را به جایگاه سائیترا برسانند.

چهار مرد، در کف قایق، کنار ران های سائیترا دراز کشیده اند. دو تن شان چشم به ساق های سائیترا دارند و دو تن دیگر، به خود مشغول اند.

مرد پنجم، تنها تر و دور از این چهار تن، بافه های بلند موهای سائیترا را که به کف قایق رسیده اند، به دست دارد. انگار که سعی دارد با این انبوه گیسوان، بپوشاند تنش را. انگار که سعی دارد برای خود لباس تدارک ببیند. لباسی از سائیترا.

مرد ششم به کناره ی تخت تکیه داده است. پشت به سائیترا و رو به بیننده ی تصویر. سائیترا دست در میان موهای مرد دارد و انگشتانش، به نرمی انگار موهای مرد را به بازی گرفته است. و مرد به آرامی چشم فرو بسته.

هفتمین مرد، خوشه ای انگور به دست دارد. نشان برکت و فراوانی. در کناره ی تخت ایستاده و خوشه را به نشانه ی تبرک رو به آسمان گرفته. دنباله ی خوشه، انگار به وا-ژن سائیترا اشاره دارد.

مرد هشتم، در راست ترین قسمت قایق ایستاده. در بالای تخت روان. دستش را به نشانه ی تبرک بر گیجگاه سائیترا گذاشته و خم شده و می بوسد بر روی پیشانی اش را.

مرد نهم کمی دورتر، جام آبی را از رودخانه پر می کند. با دقت. ساغر، پایه ای کوتاه و لبه هایی بلند دارد. و مرد انگار به مهم ترین ماموریت زندگی اش برخواسته.

مرد دهم، زانو زده به کف قایق. دو دست را در هم گره کرده و رو به پاهای از هم باز سائیترا مناجات می کند.

یازدهمین مرد، سپر در دست دارد، به نشانه ی محافظت. پشت به مرد دهم دارد و دستش را به نشانه ی همراهی به روی شانه های او گذاشته. او سر به سوی دوردست ها چرخانده و انگار تمامی حیات امن درون قایق را او باید تامین نماید.

دوازدهمین مرد، که قد بلند ترینشان است،  دست هایش را در امتداد پستان های سائیترا گرفته. بالاتر از تنش. چشم ها را بسته و انگار تمامی نیروهای بودنش را از تن او طلب می کند.

و مرد سیزدهم، با لبخندی بر لب، در کنار تخت ایستاده. زانوی راستش را بر روی تخت گذاشته که به او ملحق شود و انگار هر لحظه است که با سائیترا آغوش یکی کند. سائیترا به او چشم دوخته و تمامی لبخندش متوجه به اوست. دست چپ سائیترا و دست راست مرد در هم گره خورده. دست چپ مرد بر روی تن سائیترا است. تقریبا بر روی ناف او. از تمامی مردهای درون تصویر، تنها همین مرد است که نشانه ی شهوت را می توان بر روی تن عریانش دید و هر هفده مرد دیگر، چهره هایشان پر از خواستنی افلاطونی است. پر از نیاز به بودن تنها در کنار او.

در ترجمه ی سنگ نوشته های کنار تصویر، متنی بدست آمد که بیان می کرد در بیست و هشت هزار سال پیش، بزرگترین بلایی که می شد بر سر بولیوی نازل شد. انسان ها، گرفتار خشم خدایان شدند و میل میان زن و مرد، به تمامی از بین رفت. سائیترا، الهه ای که حاصل خواستن دختری از خدایان میکاس و پسری از خدایان هیفه بود، تصمیم گرفت که برای از بین بردن نفرین گام پیش نهد. متعاقب این تصمیم، سوار بر تختی روان شد و به سمت مرکز بولیوی روان گشت. هجده مرد تصمیم بگرفتند با همراهی سائیترا به باطل شدن نفرین کمک برسانند.

سائیترا، در قلب بولیوی و در دشتی صاف، قایقش را متوقف کرد. قایق به میان دشت ایستاد و سائیترا تبدیل به سنگ شد. محکم ترین نماد دنیای خاکی. و هجده مرد همراهی کننده اش، هر کدام خطی شدند بر روی تن سنگ. با اضافه شدن بخشی فرازمینی به دشت، توجه مردمان به تن خود برگشت. و هر بار که زنی و مردی آغوش یکی کردند، سائیترای درون سنگ بزرگتر شد و میل به زیستن درون جهان، افزوده گشت.

افسانه بیان می کند هدف از تولد سائیترا، هم - آغوشی با خدای بزرگ هیمالیا - اورست- بوده است. و هر وقت که سائیترا و اورست هم قامت شوند، زمین از شدت انرژی آزاد شده از عشق بازی این دو منفجر می شود. انگار که تمامی انرژی عشق - بازی تمام اعصار در یک لحظه متمرکز شود.

و این نقطه ی پایان جهان خاکی است.

پی نوشت ها:

1

افسانه های کلامی می گویند مرد دیگری هم بوده، نوزدهمین مرد. که حسودی می کند. با بیگانگان، به تبانی بر می خیزد به امید روزی که هر سیزده مرد درون قایق را سلاخی کند. از کینه ی بی کران اوست که سیزده، عدد منحوسی نام گرفته است.

2

آخرین اندازه گیری های ارتفاع کوه سائیترا نشان می دهد ارتفاع این کوه هر سال بیشتر می شود و این افزایش ارتفاع در پنجاه سال اخیر شدت بیشتری یافته است.

   + ه. ; ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱
comment نظرات ()