بولیوی

آرمان شهر من است

22

در سنت بولیویایی، هجده عدد مقدسی است. دوره کمال، به هجده بخش تقسیم می شود و چرخه ی حرکت خورشید بر مبنای هجده، طرح جامعی می سازد که اصول شهرسازی باستانی بولیوی را شکل داده.

کوه سائیترا، در قلب کشور بولیوی قرار دارد. در قلب دشت های فراخ مرکزی، به دور از سه رشته کوه اصلی. یک تک کوه. با ارتفاعی عجیب و داستانی غریب تر.

در نوِشته های مقدس بولیوی که در سه هزاره ی اخیر نوشته شده اند، سائیترا به عنوان زنی شرح داده می شود که اسیر شهوات خود است. تمام توجه اش به عرصه ی تن بوده و برای همین، توسط خدایان به عذابی عظیم دچار می شود: دور از تمامی هم نوعانش، به تخته سنگی عظیم تبدیل می شود و هر بار که کسی با شهواتش زندگی می کند، این تخته سنگ بزرگ تر می شود برای عظیم تر شدن عذاب او. هجده زنجیر سائیترا را به کالبد جدیدش بند می کنند و برای او، هیچ جای گریزی نیست.

در سال 1867، گروهی از طبیعت نوردان، در دامنه ی کوه سائیترا به دهانه ی غاری رسیدند. مسیر دالان شکل مارپیچ درون غار هزار و سیزده متر ادامه پیدا می کرد و بعد، به فضایی گسترده و باز در درون دل کوه می رسید. فضایی خالی با سیصد و بیست و چهار تزو ارتفاع (واحد اندازه گیری طول در بولیوی) که به دیواره ای با نقش برجسته ای عظیم می رسید.

نقش برجسته - که بعد ها معلوم شد تصویری از الهه سائیترا است - زنی را به تصویر می کشید که بر روی تخت روانی به پشت لمیده، تخت روان بر روی رودخانه ای شناور است و هجده مرد، در تصویر او را همراهی می کردند.

از این هجده مرد، پنج تن در آب هستند. با چشم هایی ملتمس، که به سائیترا خیره شده اند. سه تن به کناره های قایق سائیترا رسیده اند. دو تن شان، با یک دست به قایق چسبیده اند و دست دیگر را به خواهش به سمت او دراز کرده اند. و آن دیگری، هر دو دست را به قایق یله داده و انگار به تن قایق اش چسبیده. و آن دو دیگر نفر که دورتر هستند، با چشم هایی کمتر امیدوار، تلاش دارند که خود را به جایگاه سائیترا برسانند.

چهار مرد، در کف قایق، کنار ران های سائیترا دراز کشیده اند. دو تن شان چشم به ساق های سائیترا دارند و دو تن دیگر، به خود مشغول اند.

مرد پنجم، تنها تر و دور از این چهار تن، بافه های بلند موهای سائیترا را که به کف قایق رسیده اند، به دست دارد. انگار که سعی دارد با این انبوه گیسوان، بپوشاند تنش را. انگار که سعی دارد برای خود لباس تدارک ببیند. لباسی از سائیترا.

مرد ششم به کناره ی تخت تکیه داده است. پشت به سائیترا و رو به بیننده ی تصویر. سائیترا دست در میان موهای مرد دارد و انگشتانش، به نرمی انگار موهای مرد را به بازی گرفته است. و مرد به آرامی چشم فرو بسته.

هفتمین مرد، خوشه ای انگور به دست دارد. نشان برکت و فراوانی. در کناره ی تخت ایستاده و خوشه را به نشانه ی تبرک رو به آسمان گرفته. دنباله ی خوشه، انگار به وا-ژن سائیترا اشاره دارد.

مرد هشتم، در راست ترین قسمت قایق ایستاده. در بالای تخت روان. دستش را به نشانه ی تبرک بر گیجگاه سائیترا گذاشته و خم شده و می بوسد بر روی پیشانی اش را.

مرد نهم کمی دورتر، جام آبی را از رودخانه پر می کند. با دقت. ساغر، پایه ای کوتاه و لبه هایی بلند دارد. و مرد انگار به مهم ترین ماموریت زندگی اش برخواسته.

مرد دهم، زانو زده به کف قایق. دو دست را در هم گره کرده و رو به پاهای از هم باز سائیترا مناجات می کند.

یازدهمین مرد، سپر در دست دارد، به نشانه ی محافظت. پشت به مرد دهم دارد و دستش را به نشانه ی همراهی به روی شانه های او گذاشته. او سر به سوی دوردست ها چرخانده و انگار تمامی حیات امن درون قایق را او باید تامین نماید.

دوازدهمین مرد، که قد بلند ترینشان است،  دست هایش را در امتداد پستان های سائیترا گرفته. بالاتر از تنش. چشم ها را بسته و انگار تمامی نیروهای بودنش را از تن او طلب می کند.

و مرد سیزدهم، با لبخندی بر لب، در کنار تخت ایستاده. زانوی راستش را بر روی تخت گذاشته که به او ملحق شود و انگار هر لحظه است که با سائیترا آغوش یکی کند. سائیترا به او چشم دوخته و تمامی لبخندش متوجه به اوست. دست چپ سائیترا و دست راست مرد در هم گره خورده. دست چپ مرد بر روی تن سائیترا است. تقریبا بر روی ناف او. از تمامی مردهای درون تصویر، تنها همین مرد است که نشانه ی شهوت را می توان بر روی تن عریانش دید و هر هفده مرد دیگر، چهره هایشان پر از خواستنی افلاطونی است. پر از نیاز به بودن تنها در کنار او.

در ترجمه ی سنگ نوشته های کنار تصویر، متنی بدست آمد که بیان می کرد در بیست و هشت هزار سال پیش، بزرگترین بلایی که می شد بر سر بولیوی نازل شد. انسان ها، گرفتار خشم خدایان شدند و میل میان زن و مرد، به تمامی از بین رفت. سائیترا، الهه ای که حاصل خواستن دختری از خدایان میکاس و پسری از خدایان هیفه بود، تصمیم گرفت که برای از بین بردن نفرین گام پیش نهد. متعاقب این تصمیم، سوار بر تختی روان شد و به سمت مرکز بولیوی روان گشت. هجده مرد تصمیم بگرفتند با همراهی سائیترا به باطل شدن نفرین کمک برسانند.

سائیترا، در قلب بولیوی و در دشتی صاف، قایقش را متوقف کرد. قایق به میان دشت ایستاد و سائیترا تبدیل به سنگ شد. محکم ترین نماد دنیای خاکی. و هجده مرد همراهی کننده اش، هر کدام خطی شدند بر روی تن سنگ. با اضافه شدن بخشی فرازمینی به دشت، توجه مردمان به تن خود برگشت. و هر بار که زنی و مردی آغوش یکی کردند، سائیترای درون سنگ بزرگتر شد و میل به زیستن درون جهان، افزوده گشت.

افسانه بیان می کند هدف از تولد سائیترا، هم - آغوشی با خدای بزرگ هیمالیا - اورست- بوده است. و هر وقت که سائیترا و اورست هم قامت شوند، زمین از شدت انرژی آزاد شده از عشق بازی این دو منفجر می شود. انگار که تمامی انرژی عشق - بازی تمام اعصار در یک لحظه متمرکز شود.

و این نقطه ی پایان جهان خاکی است.

پی نوشت ها:

1

افسانه های کلامی می گویند مرد دیگری هم بوده، نوزدهمین مرد. که حسودی می کند. با بیگانگان، به تبانی بر می خیزد به امید روزی که هر سیزده مرد درون قایق را سلاخی کند. از کینه ی بی کران اوست که سیزده، عدد منحوسی نام گرفته است.

2

در سال 1988، یک جغرافی دان  قرینه ی طول و عرض جغرافیایی کوه سائیترا را نسبت به مرکز زمین بدست آورد. شگفت آور اینکه نقطه ی بدست آمده دقیقا نشاندهنده ی جایگاه کوه اورست شد.

3

آخرین اندازه گیری های ارتفاع کوه سائیترا نشان می دهد ارتفاع این کوه هر سال بیشتر می شود و این افزایش ارتفاع در پنجاه سال اخیر شدت بیشتری یافته است.

   + ه. ; ٢:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱
comment نظرات ()

13

محله ای هست در بولیوی که نامش به فارسی جلالیه میشود. جلالیه، زمانی ساخته شده که کسی به یاد نمی آوردش. هشت درخت گردوی باستانی دارد. تخمین می زنند که به چهارده هزار سال رسیده باشد عمرشان. و سایه هایشان عجیب خنک است.

هیون، مردی است که بر طبق افسانه ها، ششصد سال در جلالیه زیسته. دوازده کندوی عسل داشته که هر سال دو شانه عسل گون تولید می کرده اند در ماه های خیلی گرم و خیلی سرد سال. و دو شانه عسل بیدمشک برای ماه های معتدل.

بر طبق همان افسانه ها، دوازده ماه سال به پاس دوازده کندوی عسل او تقسیم شده. و سال، بنا به طعم عسل هایش به فصل تقسیم یافته. بیدمشک و گون و بیدمشک و گون. بعدها، بعد از طوفان بزرگ قرن 15 قبل از میلاد، نام فصل ها تغییر یافت و به چهار رسید.

در نقاشی ها، هیون با لبخندی بر لب تصویر شده. که تاجی از برگ چای بر سر دارد. نشسته بر روی صخره ای از سنگ. دست راستش را بالا آورده، اشاره به مشرق دارد انگار. با کف دستی که رو به بالاست. می گویند در کف دستش چهار دانه ی لیمو دارد. برای چهار گوشه ی عالم. در دست چپ، شاخه ای از بید مجنون دارد. سه شاخه. به نشانه ی سه مرحله ی عشق.

در تمامی تصاویر، هیون از نیم رخ تصویر شده. با لبخندی بر لب. با سری که کمی به سمت پایین خم شده گاهی و گاهی کمی به سمت بالا. هیچ تصویری از هیون نیست که در آن سرش را کامل صاف گرفته باشد.

هیون، در افسانه های بولیویایی، خدای خروج از تعادل است. که بیان می کند برای اوج لذت، باید حتی برای لحظه ای از تعادل روزمره خارج شد.

بعدها، از محله ی جلالیه به نام محله ی هیون نام برده شد. هنوز هم در نوشته ها می توان به وفور رد او را پیدا کرد. در بین مردمانی که نمی دانند شاید ریشه ی کلماتشان از کجاست.

*Heaven

   + ه. ; ۸:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۳٠
comment نظرات ()

21

محله ای هست در بولیوی که نامش به فارسی جلالیه میشود. جلالیه، زمانی ساخته شده که کسی به یاد نمی آوردش. هشت درخت گردوی باستانی دارد. تخمین می زنند که به چهارده هزار سال رسیده باشد عمرشان. و سایه هایشان عجیب خنک است.

هیون، مردی است که بر طبق افسانه ها، ششصد سال در جلالیه زیسته. دوازده کندوی عسل داشته که هر سال دو شانه عسل گون تولید می کرده اند در ماه های خیلی گرم و خیلی سرد سال. و دو شانه عسل بیدمشک برای ماه های معتدل.

بر طبق همان افسانه ها، دوازده ماه سال به پاس دوازده کندوی عسل او تقسیم شده. و سال، بنا به طعم عسل هایش به فصل تقسیم یافته. بیدمشک و گون و بیدمشک و گون. بعدها، بعد از طوفان بزرگ قرن 15 قبل از میلاد، نام فصل ها تغییر یافت و به چهار رسید.

در نقاشی ها، هیون با لبخندی بر لب تصویر شده. که تاجی از برگ چای بر سر دارد. نشسته بر روی صخره ای از سنگ. دست راستش را بالا آورده، اشاره به مشرق دارد انگار. با کف دستی که رو به بالاست. می گویند در کف دستش چهار دانه ی لیمو دارد. برای چهار گوشه ی عالم. در دست چپ، شاخه ای از بید مجنون دارد. سه شاخه. به نشانه ی سه مرحله ی عشق.

در تمامی تصاویر، هیون از نیم رخ تصویر شده. با لبخندی بر لب. با سری که کمی به سمت پایین خم شده گاهی و گاهی کمی به سمت بالا. هیچ تصویری از هیون نیست که در آن سرش را کامل صاف گرفته باشد.

هیون، در افسانه های بولیویایی، خدای خروج از تعادل است. که بیان می کند برای اوج لذت، باید حتی برای لحظه ای از تعادل روزمره خارج شد.

بعدها، از محله ی جلالیه به نام محله ی هیون نام برده شد. هنوز هم در نوشته ها می توان به وفور رد او را پیدا کرد. در بین مردمانی که نمی دانند شاید ریشه ی کلماتشان از کجاست.

   + ه. ; ٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۳٠
comment نظرات ()

12

در کنار شهرمان در بولیوی، رودخانه ای جاری است.

در امتداد بستر رودخانه، تخته سنگی است.

و در ششمین بدر ماه سال، 

من مهمان آغوش تو ام. 

تو مهمان آغوش تخته سنگ...

در بولیوی، 

من،  عاشقم.

پی نوشت:

در کنار شهرمان در بولیوی، رودخانه ای جاری است. که در ماه ششم سال که می شود، امتدادش از جهت ماه می گذرد، در شبی که کامل است ماه.

سی و چهار دقیقه که در امتدادش قدم بزنی، تخته سنگی می بینی. در زیر تخته سنگ، باد و باران و فرسایش، جان پناهی ساخته. که رو به نور کاملی ماه است در ماه ششم سال و پشت به ظلمت دارد.

تخته سنگی که میعاد گاه ماست

   + ه. ; ۸:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢۸
comment نظرات ()

19

کلمات، در بولیوی مهربانند

مهربانند

مهربانند

مهربانند

بولیویایی ها، همدیگر را دوست دارند

   + ه. ; ٢:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢۸
comment نظرات ()

11

در بولیوی

تمام تخت ها دو نفره است

در بولیوی

هیچ کس، تنها نیست...

   + ه. ; ۸:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٧
comment نظرات ()

10

در بولیوی

زن ها تنها از عشق بازی بار بر می دارند

و هیچ نطفه ای

حاصل یک تماس صرف،

یک هم آغوشی عادتی

و یا یک تجاوز نیست

   + ه. ; ۸:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٠
comment نظرات ()

9

یک رسم خوبی هست در بولیوی

ماه که کامل می شود

زن ها جمع می شوند دور هم

خارج از شهر

در کنار آتش

حرف های نگو را (که چون نگوست، نمی گویم من هم!)

منتقل می کنند

سینه به سینه

نسل به نسل

یک رسم خوبی هست در بولیوی

که زن ها

یک شب

به زن بودن خود

 افتخار می کنند!

   + ه. ; ۸:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٦
comment نظرات ()