بولیوی

آرمان شهر من است

برسد به دست کسراز

جناب آقای کسرا ی عزیز:

من این متن را از این گوشه ی دنیا به سمت دنیای شیرین شما - مسلما دنیایی که قند داشته باشد شیرین است حتی اگر قندش بوی قزل آلا بدهد - پرتاب می کنم و می دانم که شما این را می بینید: یک صدای خوب امیدوارانه ای در درونم می گوید شما این متن را می خوانید و حتما می دانید که من از جادوگران بولیوی هستم و صداهای خوب امیدوارانه ای که می شنوم از سطحی از آگاهی می آید که به همه چیز داناست.

جناب اقای کسرای عزیز:

امروز داشتم سفرنامه ی هند شما را می خواندم - می دانید که ما جادوگران با گذاشتن دست هایمان بر روی سر انسان ها از افکارشان آگاه می شویم اما برای دانستن آنچه که از سر گذرانده اند، به وبلاگ ها و یادداشت هایشان سخت محتاجیم - که دیدم جا به جا از دست بند ها و النگوها و بقیه ی چیزهایی که از آن سرزمین رنگ به رنگ خریده اید اشاره کرده اید. حتما می دانید که کشور دوست و خواهر ِ ما، هندوستان، در زمره ی کشورهایست که به لحاظ فرهنگ و سنت هنوز خودش را حفظ کرده و سهم بزرگی را در روح زنانه ی حاضر در جهان ایفا می کند. پس حتما می دانید که ما - جامعه ی جادوگران پراکنده در زمین - برای استقامت داشتن و ادامه دادن مسیر، به جا به جا کردن این روح زنانه ی مهربان در بین خودمان محتاجیم.

جناب آقای کسرای عزیز:

من به هوش شما ایمان دارم و مطمئن ام که شما تا به حال متوجه شده اید خواسته ام چیست. چنانچه از سفر ِ هند ِ شما، هر گونه ره آوردی باقی مانده است که هنوز به دست شخصی نرساندید، این نشانه ایست که شاید شی مذکور، متعلق به من باشد و شما می توانید با طیب خاطر آن را به من بسپارید. مسلما من و دیگر جادوگران، شما را در نیایشمان - در هنگام اعتدال پاییزه که در راه است - به یاد خواهیم سپرد.

زندگی ات غنی از شادی باشد پسرجانم

از جادوگر ِ بولیوی

به کسراز

که مطمئن ام این نوشته را خواهد خواند.

پی نوشت: من نمی دانم هر روپیه چقدر ارزش دارد. اما برای دریافت نشانه ای از هم پیمانان هندی ام، هر میزان هزینه که لازم باشد را تقبل خواهم کرد. این هزینه می تواند به وجه رایج هر کشوری باشد یا به سبک ما جادوگران، با فال قهوه، تاروت یا سنت یامترها انجام پذیرد. که در جهان ما، هر چیز در بطن خود، هدیه ایست.

   + هاش ; ٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٥
comment نظرات ()

29

همه ی راه ها به تو ختم می شوند، نه به رم

از هر طرف که می رویم، به تو می رسیم نه به بن بست

بولیوی کشور عجیبی است...!

   + هاش ; ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢٠
comment نظرات ()

28

یامترها، پیرزن های خردمند بولیوی اند که در هر محله، در هر شهر سکونت دارند. با دندان های سفید و ردیف، با موهای بلند به رنگ دندان ها، با لباس یک سره قرمز، وسط شهر می نشینند. دور تا دورشان مهره و سنگ و طلسم و هر چیزی قرار می دهند که انگار دریچه ای است به جهان جادو. اما یامتر ها جادوگر نیستند. چیزی هم از جادو نمی دانند. اینها همه نشانه هایی است. برای هر آنکس که شاید بداند.

یامتر، دست شما را می گیرد. به خطوط کف دستتان نگاه می کند. آنقدر با انگشتان و دست بازی می کند که شما نرم شوید. دانسته هایش نسبت به ذات آدمی آنقدر هست که درد هر کس را حدس بزند و مهرش نسبت به هر موجود زنده که برای زنده بودنش ارزش قائل است، وا می دارتش که با شکیبایی و مهربانی حرف بزند و حرف بزند.

در بولیوی، آدمیان که شاد می شوند، که غمگین می شوند، که زندگی شان از شور تهی می شود، که بین مسائل زندگی گره می خورند، که معشوقشان را از دست می دهند، که محصولشان به بار نمی نشیند، پیش یامتر ها می روند. روبرویش می نشینند. کنار مهره ها و طلسم ها. دستشان را به یامتر ها می دهند و اجازه می دهند محبت و خرد زن کهنسال، وجودشان را فرا بگیرد. آرامش می آید و درد می رود.

در بولیوی، انسان ها یک رود به هم پیوسته اند.

   + هاش ; ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱۸
comment نظرات ()

27

بولیوی، سرزمین نژاد هاست.

گاهی دختری از یک نژاد، به پسری از نژاد دیگر دل می بازد.

آن وقت کمین می کند. روزها و روزها. پسر را شکار می کند.

در بولیوی، هر پسر یک فرصت است. هر دختر یک شکارچی.

   + هاش ; ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱٧
comment نظرات ()

26

در بولیوی

هر روز، بیست و پنجم بهمن ماه است

هفت صبح

   + هاش ; ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱۳
comment نظرات ()

25

در کتاب ها نوشته اند که یک روز

زن ِ جادوی بولیوی

از سرزمین گرمش سفر کرد

و به دنبال دلش، به سرزمین های سرد شمالی رفت...

   + هاش ; ٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٥
comment نظرات ()

6

در بولیوی

برای هر فرد دلتنگ

یک آغوش هست

و همیشه هست....

   + هاش ; ۸:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۳٠
comment نظرات ()

5

در بولیوی

هیچ کس نمی رود

همه می آیند

   + هاش ; ۸:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۳٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد